تاملی بر مجموعه شعر " مابرای اتفاق افتادیم" سروده ی سعید محمدحسنی
منزل به منزلت جنون

درست در وانفسای شبه شعرها و زمانی که منویات پدر سالارانه ی متشاعران متقدم جزم اندیش در تخالف و کسر و حذف شاعران غالبن جوان کمر همت بسته وبا انحصار طلبی و اعمال نفوذ خود وهمگنان در مطبوعات و نشرها در محدود وخفه ساختن صداهای تازه هم قسم می شدند طیفی از شاعران درموازات نمادپرستی و سنت گرایی های مالوف در حذف کلیشه ها وجزمیت های فکری قدم به میدان گذاشتند و در استراتژی هدفمند خویش در بسط ظرفیت ها وپتانسیل های موجود زبان فارسی و پی ریزی اندیشه در بافتاری نو، شعرهای متفاوتی افریدند و تعدد و تکرار افرینه ها در وضعیتی که دلالت های مندرس را از اندامواره زبان می شست پیگرفته شد تا در وحدت طیفی از شاعران در اعتلای وضعیت زبانی جدید ، موفقیت و پیشرفت تنی چند از شاعران نو ذهن ونوگرا را موجد گردد از این رهگذرکتاب ها و شاعرانی به منصه ظهور رسیدند که عمده استراتژیشان حذف هنجارهای ساکن بود، استقلال طلبی و فردیت گرایی و تدقیق درزبان و سعی در بسط وثبت وضعیت ماخوذه ، موجد احراز تشخص تنی چند از شاعران جنوب گردید ، " سعید محمد حسنی " با مجموعه شعر " هی شب می پرد توی حرف هایم " پا به منصه ظهور می گذارد و درممارستی مجدانه که ابشخورش بومیت و نگاه کاوش گرش اوست در موازات شگردهای فرمی و فکری و التقاط اموزه ها بابومیت و شگردهای شاعرانگیش به مجموعه شعر شگرف " ما برای اتفاق افتادیم " می رسد ، کتابی که در بدو بروز به چاپ دوم می رسد و انعکاس ان در مجامع ادبی موجد نگاه ونگرش تنی چند از منتقدان صاحب نام بروی این کتاب گردید که ساختار فکری نو و مفاهیم روزمره و التقاط ان با مفاهیم تاریخی عمده استراتژی شاعر در این کتاب است :
مرتبه ها از من گذشته اند / آدم گفت : / با عمر تنت چه می کنی ؟ / وخنده ی شیطان چروک هایش را / به مهمانی پوست من آورد / من صدهزار مرتبه ام / ولذت نوح را در صدای موهایم می شنوم / توفیق قلیلی بود / که از رنگ های بلادرنگ گذشته ام / مثل همیشه / پوست دست موسا را / بر نرمه مازه ی مار می لغزم / از باران ها اگر بپرسید / مرا کجا ها دفن نکرده اند / و اشتباه کتاب های عتیق / رموز مرا تعطیل نمی کند / حتا وقتی با دهان عیسا / زخم های تن صلیبم را بوسیدم / این را هم گفته باشم / زمان ها جوان اند / ومن مرتبه ام را می گذرم / حتا اگر زندگی بسنده ام کند / تا با عطر محمد / از نماز زن ها / صد مرتبه بگذرم .
نیز با همین رویکرد می گوید :
آوازها ادامه ي منطقي كسي نيست /صبرم را لبريزش كنم /و از اصابت حافظه ام /به هدف دنباله داري به نام مرگ كم كنم /بيستون را نگفتيم /كه شيرين كاريِ زاگرس بود /و از مزه ي اين خوانين نعمت /هيچ به دل ام نمانده /الا همان نان و تره اي كه با يعقوب ليس زدم /صفار هم يعقوب هاي قديم /بعد كتاب را بستم /كه خانه تا نزديك كفش هاي من رسيده شد / ترس از بيدار مي شوم /كه توي خانه خواب بيداد مي داد /و من از تمام چشم ام به پلك ها طفره شدم / مردگان در ترانه ها حدس ام كردند /و من اقليتي به نام تاريخ را از بربر شدن ام جلوگيري كردم /…
چنانکه از سطور پایانی همین شعر بالا نیز مبرهن است دغدغه شاعر برساختن شعر با مترومعیارهای نو است چنانکه در ارجاعات و گزاره های تاریخیش نیز سعی در دیگرگونگی روایت و عادت شکنی و در واقع آشنایی زدایی از رفتار مالوف کلمات وگزاره های تاریخی دارد تا ضمن معطوف ساختن مخاطب به وضعیت زبانی جدید ، تمنیات فرمی و اندیشگی خویش را در التقاط گزاره های تاریخی و اسطوره ای عرضه کند :
قلب دقیقی می خواهم / تا در فاصله ی کمی از حیوانات / به وزش زندگی اهلی شوم / ما توامان به بلندی خستگی رسیدیم / وشرابی برای نوشیدن آسمان نداشتیم / و از عطر او که مرتب بود / فیلمی ساختند که دلبری کند / پناه بر کتاب ها ! / وعمل ظریفی به نام سقوط / چه عهد عتیقی مصیبت من شده بود / من با روشی خسته از بلندی برگشته ام / وهیچ نقابی تنهایی مرا کاهش نمی کند / اگر با حالتی رقت انگیز / از چهره اتان متواری شوید / گمان می کنم انقدر آدم شده باشید / که به قسمتی از یک حوا هوایی شوید / تا در فاصله ی کمی از زندگی / حیوانات برای شفای تنهایی شما دعا کنند .
باید بگویم که برداشت های روایی از متن ، و شکاکی های متعاقب ان از درک ودریافت های روایی معمولن مخاطب را در پنداشت های خویش محصور می سازد و انگ وانگاره هایی که ناشی از سو فهم و عدم رهیافت به جهان شاعر که باز ناشی از عدم پیش آگاهی از درونیات و شاخصه های فکری مولف وشاعر است متوجه مولف و گاهن مخاطب می گردد و در تشکیکی که در جان مخاطب رخنه کرده قوت می گیرد و این تردید و خستگی که : نه حتما باز هم متن را نفهمیده ام ، روح مخاطب را از خوانش وسواسانه اثر دلزده میکند ، چرا که مخاطب لذت اش را از متن محدود به دریافت های روایی اثر کرده و سهم اکتشاف در متن را به حداقل رسانیده است و در تشکیکی که در جان مخاطب از سو دریافت ویا گمانه زنی هایی خویش افتاده باعث می شود دریافتی ضعیف و ناقص داشته باشد و این پنداشت آبشخور از آموزه ها و تلقین و تلقیاتی می گیرد که سالهاست شعر ما را در برگرفته و راه برون رفت نمی یابد . ، هم از اینرو هیچگاه خوانش هایم از شعر معطوف به روایت صرف و دریافت های شخصیم از متن نیست که درواقع برپایه مشخصه ها و تکنیک و ساختار شعر و المان ها و عناصر رخنمون در متن در موازات اندیشه و مفاهیم مطروحه جمع بندی می شوند.
فلسفه وجودی و مراد از ارتکاب به شعر " التذاذ " است اما فراوان دیده اییم که ادبیت متن مرعوب سیاست های تزریقی است ، وجه اعتراضی و سیاسی بر ادبیت متن پیشی می گیرد و متن را به صورتی مکانیکی و شعار زده تنزل می دهد ، تبختر واژگانی وگزاره های ارکائیک ونماد های نخ نماشده جهت مفاهیم مد نظر شاعر دسیسه می کنند تا با تبانی مشمئز کننده ی عناصری عاریتی حرفی " قملبه " بلغور کنند چرا که قامت شعر در تفرعن لغات و المان های عاریتی محصور شده و عرض و حرف مطلوب شاعر در سیاست لغویش تخطئه گردیده تا به زعم خویش ضمن بروزمعلومات ، ایده های فکری و اندیشگی خویش را حقنه کنند ! - استراتژی " سعید محمد حسنی " اما جور دیگری است شاعر شوخ چشم با کلمات مزاح می کند و عرض مطلوب خویش را در لباسی از ایهام و شیطنت رفرم می دهد تا ضمن مفاهیم مورد نظر و حتا گاهن چریکی و اعتراضی بدعت های تکنیکی خویش را نیز دخیل سازد :
می توانم درد شبانه ای را حدس کنم / که از سرمن در هوا پخش است / لطفن مراعات را رعایت کنید !/ وگرنه هراسز می شوید / از بیماری های مشترک انسان ودام / گاهی که سرتان برای بالش ضروری است / با حفظ سمت بچه آدم باشید / بعد هرچه دلتان خواست با حیوانات مشترک بمانید / حالا بروید حدس هایتان را بکنید / من باید بتوانم / به چهره برزخی شما عادت شوم / دیگر وقتی آدم نیست / چه فرق می کند / میمون ، سگ یا گرگ شاید / روزی به جای پرتره ما / روی سنگ قبر قیافه بگیرد .
چیزی که در شعر " محمد حسنی " برای من حائز اهمیت است مترومعیار شاعردرارتکاب به شعر است درک و درونی کردن مولفه های نوپدید از سویی و نگاه کاونده او در محیط پیرامون و عناصر اقلیمی و اجتماعی وبعضن گزاره های رمانتیک از سوی دیگر واشتیاق نوعی اوبه باز تعریف شعر در وضعیتی که سعی دارد از بوطیقای موجود آشنایی زدایی کند مخاطب را به صناعات و یافته های تکنیکی خویش معطوف می سازد ، شعر در بدعت گزاری های شاعر بسط می یابد و عناصر در التقاط گزاره ها وطنزی که در استراتژی شاعر نمود مکرر و هوشمندانه ای دارد تجدید قوا می کند :
از دستان من که بوی زمستان بود / رگ ها به آرامی طویل اند / با دعوت لبان تو اما / مگر می شود از این اتاق تاریک گذشت . / شیشه را اخته اند برای شکستن / وترنم شین / که سطر شب را کم داشت / وقتی به قناعت مجبوریم / لیوان های شکسته را از آن پر کنیم / وبه سلامتی پیری آینده مان / تا صبح بمیریم.
علارغم اجتناب این قلم از برداشت وتحلیل روایی از متن ، گاهی اما نا خواسته همان قضیه " مرگ مولف " رولان بارت مصداق می یابد ، شاعر برای شرح درونیات خویش حاضر نیست و روای دانای کل هم که نباشد ارجاعات به هر حال برانگیزننده مفهوم و یا مفاهیمی می شوند ، تکنیک ها و شگردهای کاربست کلمات نیز گاهی ، واین گریز از معنا و دقت در خارج کردن شعر از تک سویگی ، معانی مستتر در متن وزایشی که منبعث از التقاط و همنشینی کلمات است فرارو قرار می دهد و ناگزیر هرمخاطب به فراخور آموزه ها و درک ودریافت فردیش از متن و بطن سروده ها همزادپنداری کند ، برهمین مبنا نگرش انتقادی شاعر از وضعیت موجود و اجتماع اینگونه رخنمون می کند :
گاهی عصرهایی که خیلی عصرند / باید قدمی توی خیابان زد / خیابان بهمن است / من اما خیلی شهریورم . / جا برای شایعه تنگ نیست / همین جا بمانم / روبروی تریبون های پر از دهان / گوبلز بزله گو / گوبلز سخنران / گوبلزهای مرثیه خوان / در شنیدن اما / من دت کمی از بتهون ندارم . / چه چیزی شبیه من است ؟ / کنار سبزه های زرد / در جنجالی رنگین / که آبی ، قرمز شعله ور است / من از ترس سیاه / سفید سفید شده ام / ایجا قصاب ها ی کتاب فروش / شغل قبلی شان را تمرین می کنند / بعضی ها هم مساوی با گربه اند / گربه های لوس / به حد کافی ملوس . / این روزها فردا که می شود / رادیوها اعلام می کنند / دیروز هیچ اتفاقی نیفتاد / و روزنامه های بیچاره / سفیید چاپ می شوند .
معتقدم که هرشعر به هر کیفیتی که باشد مولود تجارب پیش از خود است چنانکه در تدوین کتاب که تلاش هم شده شعرها در لابلای یکدیگر قرارگیرند اما بی که تاریخ تولدی ذیل شعرها باشد سروده ها خود زاد روز خویش را گواهی می دهند عنایت به زبان و کلمات آرکائییک از سویی که عمدتن محصول سنوات نخستین شاعرانگی شاعر است در لفاف شعرهایی با هنچارشکنی ها واجراهای زبانی خاص ، سیردگردیسی شاعر را نشان می دهند نیز عطف توجه به المان های پیرامونی عنایت فراگیر به مولفه های شعر گفتار به شکل وشیوه دیگر شاعران جنوب عنایت "محمد حسنی " به برخی شاعران هم اقلیمی را اشکار می سازد رد پای سید علی صالحی در نمونه ذیل و بعضن شاملو در ارتکاب به شعر در سروده های نخست شاعر آشکار است :
زیر دندان های چند شنبه ای / از خواب برخواسته ام / وزمین هم چنان نشیمن گاه ارواح خبیثه است / از جنس جلب جمعه ها ! / آن جمعه های متواری / این جمعه های مشکوک هفت گانه / جمعه های مجرد . / وقتی که زیر لاشه اش بیدار می شوند ساعت ها / با دست های اوست / که روزها را بایگانی کرده ای / با چشم های زنگ گرفته اما / نمی شود از سنگینی ثانیه ها کاست / شب که بیاید / جمعه از همه آدم ها بلندتر می خوابد . / پنجره را وا می کنم / سوتی قدیمی قدم زنان می گذرد.
باید اضافه کنم آنچه که دردوام وبقای آثار ادبی و دفاتر شعری و در واقع تاریخ مصرف تولیدات ادبی نقش به سزایی دارد حضور اندیشه ی درونمند شده شاعر در متن است ، اندیشه رخنمون درمجموعه ی " مابرای اتفاق افتادیم " صورت بلفطره ای دارد ، تفکردر عالم هستی ، روز مره گی و حتا عناصر اکناف خویش بی مداخله سیلان یافته اند که این مشخصه در والزاریات اندیشه و فقدان جهان بینی و نگاه ونگرش فردی ، وجهی به غایت تامل برانگیز است :
احتمال ارزان می وزد / با آن که در معرض کلمات ام / تایید ها و خنده ها / حروف را می خارند / همراه با مراسم گران شاعر کشی . / فردا حتمن حروف سرم می خارید / وبه احتمال بدی زنده ام / جایی از قول من درد کرده اند / وگرنه کسی چه می دانست / تجاوز خنده به حریم لب ها / وتایید نرمای گونه ها / گردن مرا گران می کند با این همه / تا خارش حروف مرا تایید کند / خنده را از چله رها کنید / من برای گیوتین شاعرم / ( و وقت این واقعه سنه ی هزار و سی صد و سگ بود . )
مسئله دیگر، سهم خیال و عوالم انتزاعی درشعر" محمد حسنی" است ، شاعرضمن مداقه در زبان و ریزش دلالت های مندرس ، استراتژیش را دربرساختن تصاویر خیالی و انتزاعی مکرر می کند تا با فراست شاعرانه اش درهمنشین ساختن خیال و اندیشه ، ایجاد التذاذ کند :
مرتبه ها از من گذشته اند / آدم گفت : با عمر تن ات چه می کنی ؟ / وخنده شیطان چروک های اش را / به مهمانی پوست من آورد / من صدهزار مرتبه ام / ولذت نوح را در صدای موهایم می شنوم / توفیق قلیلی بود / که از رنگ های بلادرنگ برگشته ام / مثل همیشه / پوست دست موسا را بر مازه ی دست مار می لغزم / از باران ها اگر بپرسید / مرا کجا ها دفن نکرده اند / واشتباه کتاب های عتیق / رموز مرا تعطیل نمی کند / ...
نقدی که بر شعر دهه هفتاد وارد است افراط دراستفاده مولفه های شعری است که استعمال فراگیر مولفه های نوظهور ازسویی و دست زدن به شکل و شیوه های تعقیدی از سویی دیگربعضن باعث عدم ارتباط و نهایتن صلب اعتماد طیفی از مخاطبان از این نحله ی نوپدید گردید چیزی که به زعم نگارنده در شعر "محمد حسنی" نمود چشمگیر دارد، شاعر ذهن و زبانی هنجارگریز دارد اما هنجارگریزی شاعر وعناصرتکنیکی ملازم با آن شعر را از عنصر اقناعی تهی نکرده چنانکه می بینیم بدعت های متنی شاعر در لفاف مفاهیمی همه شمول بسط می یابند و شاعر بی که در سویه های عینیت مبنا مستغرق گردد درشکل وشیوه ای خاص که منبعث از دانش نوعی او از پروسه ی شعر است تمهیدات خویش را در جذب وجلد مخاطب به کار می زند:
تا جا كه مي توانيد /منحني بگذريد از اين خط /خوانا بخنديد /تا كسي ترس اش نشود /وقتي لب ها گوشه اي براي خنده ندارند /گاهي كه حوصله ايد /بوسه هاي فراموش /وصله بر پارگي لب ها /و بايگاني خط ها كه جوان اند به پيشاني /حدود حافظه تلخ است /وقتي كه سن شما را حدس مي كند /پيري به لابه لاي تن ام مي رفت /جستجوي ام شده بود /دايره هاي موازي ،تكرار دايره هاي موازي /تا سطح عميق بالا آمدم /سن ام كفاف گريه نمي داد /پرواز رو به پايين /تا وقت عمودي اذان به افق انحنا/ترس تان نشود /روزي به سن شما هم مي رسد /خنده هاي بد خط / نستعليق هاي بي انحنا./
مداخله در دستور زبان در اجراهای متفاوت و هوشمندانه امریست حیاتی ،امارویکرد عامدانه و مکرر در حذف هنجارهای زبانی در موارد غیر لزوم بعضن موجد گسستگی های مفرط و ایجاد شکاف بین شاعر و مخاطب می شود " محمد حسنی " در موازات اجراهای موفق زبانی گاهن در این مجموعه در عدول از زبان معیار و قلع قمع زبان به قصد ایجاد وضعیت جدید جانب افراط برمی دارد ، زبان و عناصر در اشتیاق شاعر درشکستن نرم و نحو زبان شدت می یابند و متنی مکانیکی و پر دست انداز فرا روی می گذارند :
کمی زمان کنید / زمان های کمم را از زمان کنید / از برج به جبروت این پنجره را شکسته / درون شوید / همه چیز را دست نخورید / ارام بی اثر از انگشت / گوشه ای را برای نشستن / و از همه اشیا برای دیدن کنید / خوب زمان کنید / وحتا زبان های کم / نمونه ای از اثر انگشت اشیا / که در چشم شما حافظه باشد / و زبان زمان ها که در هوا به تن تان می خورد / همه ی زمان ها را در کیسه کنید / مواظب باشید / چیزی را حتمن برای جا بگذارید / حالا اما که دزد قابلی شده ایید / از شکسته ی جبروت این پنجره برون / والبته بی سروصدا شوید / که کودک این شعر / گوشه اتاق خواب اشیا بود.
محمد حسنی شاعر متفکر و جسوریست و این جسارت در زبان و تفکر نوعی او در ارتکاب به شعر می تواند موجد نیل او به جهان تازه شعر باشد ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:4 توسط سعید نصاریوسفی
تاملی بر مجموعه شعر " مخاطب اجباری " سروده ی شمس آقاجانی
ازچپ و چیپ این شعرهای مشبک ....
کنش های شعری عمومن برمبنای توانش وظرفیت های خلاقه ی شاعر است و تراوشات
ذهنی منبعث از همان مبنا ، ودرک دریافت نوعی شاعر از ساحت شعر به فراخور آموخته ها
در زاویه دید و عمومن کیفیت شعر در نوسان است و پیر سالی و جوانسالی دخلی به کیفیت
نوشتاری محصولات ادبی ندارد چنانکه گاهی فی المثل منظومه پر طمطراق پیری " گرانسنگ "
مغلوب شعرک نوجوانی نوجومی شود ! واین وضعیت معمولن پشت قضاوت جمعی مخاطبان
آشکار می شود و تعدد تالیفات وآوازه شاعریچیزی به پسند و سلیقه عمومی مخاطبان
نمی افزاید از همین منظر با قیداحتیاط از اواسط دهه هفتاد تا کنون عمده تالیفات پسند شده
ونمره گرفته کمتر از شاعران صاحب نام بوده که به زعم این قلم عطف توجه برخی شاعران
گرانسال به مفاهیم نخ نماشده و عناصر شعر آرکاییک و استعمال فراگیر کلمات پر طنطنه و
متعاقبن دست دادن تصاویر آشنا و مستعمل ، فضاسازی های کهنه و مندرس موجد بازخورد
مخاطب نوجوی معاصر گردیده که در این میانه از هرطیف سنی مجموعه شعرهایی پدید آمد
که انسجام کلی و قدرت خلاقه و تصاویر نو و البته برخورداری از زبان شعری تروتازه عمده
معیارارزش گزاری شعرمعاصر بوده است نه پیر سالی و تعدد تالیفات ! ، شمس آقاجانی
شاعری که از اوایل دهه هفتاد با حضور مستمر در مجامع و نشریات ادبی خویشتن را به
جامعه ادبی معرفی کرد " مخاطب اجباری " اولین مجموعه شعر شاعر مورد بحث است که
در این مجموعه شاعر با پشت پا زدن به پنداشت ها و مفروضات پیش اندیشی شده و
امتزاج فنون و قواعد شعری با روزمرگی و چینش و بینش متفاوت درخارج کردن شعرش از
وضعیت مالوف با کنش های زبانی و استعمال مفاهیم دم دست ، معمولن در آشنایی
زدایی های خاص از مغاک کلیشه ها بیرون می جهد :
شرمنده ام از این همه بی مخاطب / کوتاهی ام را که می تکانم سوسک می ریزد رقم به رقم / می خواهم از تو بپرسم سوسک : دوستم داری ؟ / دوستم از زنش طلاق می خواهد / توچگونه از زنت طلاق می گیری سوسک ؟ / من که دیشب اورا کشتم / یک رقم بگو که دوستم داری / من که نمی توانستم اعصابم را از پای زندگیش خراب کنم / جانش از پای چپش در رفت تا نک پیشانی / نگران شدم چون که تو هم روزی عاشق بودی / واینکه تنها مخاطب خود را از دست داده ام / باز بپرسم از خجالت کوتاه می شوم / کوتاهی ام را می تکانم سوسک می ریزد یا تو می افتی / واتفاق که چند روز پیش چیزی نمانده بود که بیفتد / چون میشه چیزی نمانده بود که به شدت تمام سرخ شدم / یادم نیست شاید از شدت مردم / عجب ! مرده در گور سه روز تمام ریشش بلند می شود / - معشوق را ببین که سوسک را کشته با تو یکی می گیرد / - من اینجوریم ببخشید / کاش بر مرده مخاطب خود پرده ای بکشم / مرده باشم ، عیبی دارد ؟ / پس تو شوهر مخاطب من که همسرت را از دست داده ای / بگو که دوستم داری ؟
عنایت فزاینده شاعر به مولفه های شعر گفتار و نیز در هرچه متزلزل کردن دلالت های زبانی با
بهره کشی از ظرفیت ها و پتانسیل های زبان گفتار در عامدیت هدفمندش در استعمال فراگیر
کلمات اکناف خویش پیش می تازد :
( وقتی که در اتاق جیغی بلند شد / من در سه گوشه اش نشسته بودم ، کسی نبود ) / آنکه شش هایش سرطانی است تومورهای مغزی را دوست ندارد / وهمیشه می گوید سمت چپش تاریک است / کسی چه می داند تو روزی چشم های درشتی داشتی / - تو چرا کج نشسته ای شمس ! / مثل این قاشق کج نشسته ای توی استکان / من اگر واقعا کج می نشستم تو راستم می دیدی ؟ / آنکه تومورهای مغزی دارد گاهی دندانهایش کلید می شوند / من تمام کلیدهای جیبم بدرد قفل کردن می خورند / تو مسخره ام کردی با کلیدهایم / - پس چگونه زنده بمانم تومورهای لعنتی / من از خجالت به جایی نگاه کردم که هیچ کلیدی نبود / وتو یکریز بدیهی تر از من بودی / - ولی من از تاریکی می ترسم زن ! / بسته نمی شوند هرگز دوچشمی که از تاریکی می ترسند / مگر در شرایط خاص / خصوصا اگر درشت هم باشند ، مگردر شرایط خاص / پس کلیدی هم هست که با آن جهان را قفل می کنند / با دست های چروکیده آنکه بین تو با زندگی داوری کرد / ویک جانبه داوری کرد ، خسته بود و داوری کرد / کارت های زردش تمام شد آخرای شب / و گلویش گرفت با اینکه حنجره اش خیلی بزرگ بود / جیغی کشید بلند و از آن دو بیرون رفت / من در سه گوشه اش نشستم بودم کسی نبود
جدیت شاعر در اقتدارزدایی و حذف استبداد نحوی زبان چنانکه در سطور نخستین این نوشتار
نیز آمد با ستیز با حاکمیت زبانی و عناصر جامد و سنگ شده با مبناسازی تصاویر و المان های
پیرامونی نیز با دقت در دقائق شعری و رعایت اصل تاویلمندی وبسط دنیای واژگانی ، در
کنش های غالبن زبانی نمونه هایی دست دهد که از بارو بسامد بالایی برخوردار است :
تو آنقدر شلوغی که در لوبیا قند دانه دانه می کنی / چشمانت لوبیا ، فکرم آتشم / ذره ای آب / - البته – همیشه پیدا می شود / من دو روز ترشت را نچشیده از شیرینی افتادم / امشب یک شب نیست / سویت اگر مهتاب باشد چارپایه ای بنا می کنم / دو کاسه آتش زیرش / ورویش ... خودم که گلم / سویت اگر نه چگونه ....؟ / خاک را – هرچه فکر می کنم – چگونه بر سرت کردی ؟ / دو گراز برکله ام شاخ می شوند / گـ .... راز / تو یعنی خودم ، تو ملتفت نمی شوی هرگز / خاک را چگونه بر سرکردم / امشب یک شب نیست / سرم سه تا شده است دو تای کناری دردند / دو دست بر دوسوی سرچنان می فشارم / وموسیقی سرم را امضا نکرد – دوتای کناری دردند - / (( حیدربابا یالان دنیادی )) / سرم ، یالان دنیادی / بی کله می زنم به ستون عشق / مانعم اگر درد باشد مانعی ندارد / مانعم اگر هیچ ، کجای سرم بگذارم ؟ / ........
از سویی دیگر شاعر ضمن عنایت به مفاهیم و ایماژه های تازه در فرایندی معنازدایانه رخنمون
می کند و بعضن شعرهایی بنیان می نهد که عناصر و اجزا شکل دهنده بی که در حقنه کردن
معنا دخل و تصرفی داشته باشند به ارجاعات و دریافت های راهنما می شوند که هیچکدام
لزومن در تارو پود متن و مطمح نظر شاعر نبوده ونیست :
چند لحظه بیا ، برای الهام / تو تشت الهام منی که در آن سراسیمه می شویمم / ای به صورت عین ، عین ملعون ، عین لعبت / وبعد رهایت می کنم ا دوتایت تنها باشی / چند لحظه کافی ست / مگر که ملعون نباشی / خوش به حال کسی که یک شاعر عاشقش نشود / از عین صورتت که بگذریم من از کسره بدم می آید ، کسره دهاتی ست / من از ضمه خوشم می آید شهری ست و پیچید ، کمر دارد ، شکم دارد / ودرپس وپیش وبالای « وتو » قرار می گیرد / تو بیهوده واو خودت را می اندازی / تو ومن یا تومن ؟ / ای واو انداز ! بیا وو بینداز ، این واو را بیندار / من اگر حتی بمیرم این واو را نمی اندازم / نور منتشر از چشمانم بر صورتت بنشیند ومن ، آب را خلاصه کنم / واز واو دو چشمت ، عین صورتت ، واوهای جدایی براندازم / یا که متصل کنم / خشن بخشی از کلمات من است ، خشن تر از تمام آن / لطیف بخشی از تمام تو ، لطیف تربخشی دیگر / بیا وسیاهت را باز کن و مرا سیاه کن وروزگارم را به شب / خوش به حال کسی
لاقیدی و جنون تنیده در تارو پود متن در موازات عناصر پیش گفته به تواتر در
ساختار شعرهای آقاجانی رخنمون کند ، شاعر در نگرش و استراتژی نوعیش
سعی در بازتولید ودست دادن نمونه های خود ویژه دارد اما تکرار هنجار
شکنی ها و گسستگی های مفرط شاعر درکنش های زبانی و نحو
گریزی های پی در پی گاهی موجد سردرگمی و کسالت مخاطب امروز
گردیده است :
فایده ندارد این قبیل چیزها / مرا میانه شیرین یک سیب گذاشتی / کی می پرم از این اواسط خوشمزه ؟ / می روم همین طوری / وفراموش کنم نان ر ؟ / وقتی نون از کلمات برافتد چه اتفاق فجیعی / « هرکه دراین زندگی عشق فراموش کد / عشق فراموش کد و زندگی خاموش کد » / زحمت کشیده ام وخودم را به اینجا رسانده ام / وقتی میانه هرسیب هم لذتی ندارد / که حتی میان فلسفه پیدا نمی شوی / حتی میان شرح غم انگیزه دارد نکنه که زحمت کشیده ام / و دست تو هم عزیزی نیست / دیگر این ثباتم هر روز دوبار از دستم می پرد / چه بگویم از خانه ام زیادی سیار است / یک مرکز زلزله از وسطش می گذرد / همین است که از بندبند بیچاره اش چیز شدیدی می ریزد / پس تعجبی ندارد این که بندهای تنم کم است / وتن به چیزهای اضافی نمی دهد .....
ضمن اینکه مفصل بندی خاص ودیگرگونگی روایت و عطف توجه شاعر به شعریت شعرو فردیت
نگاه ونگرش نوعیش در ارتکاب شعر بعضن موجد پیشی گرفتن از همنسلان و همپالگی های
پیشرو ومترقی دهه هفتادی شده است و این خصوصیت کمی نیست :
بارها خوردم از این دست / کجکی می کشد تنش را به روی لحظه حساس / وشرم می کند از چیزهای کوچک زیبا / وموهای ولو که مال خودم نیست ، مال تو نیست / دستی که تکنیک ندارد میان موهای بور چه می کند تنها ؟ / مویی به این طرف ، مویی به آن طرف ، انگشتان کلافه / ویک مشت لحظه چسبیده به فرش / دارم ولو می شوم وپیچ می زنم در هوای لزج / چند لحظه مرا بگیرید / پیچ های مرا بگیرید / و آنچه را گرفته اید دوباره نپیچانید ( بارها خوردم از این دست ) / بیا و پرتابم کن به آنچه کوچک است لزج نیست / و می شود مثل یک لیوان چای سرکشید / سه تا ساعت در خانه اش کار گذاشته – دستی که تکنیک ندارد - / بس که « می ترسم بمیرم » پیرم کرد / که دید ابر انسانی که زوائد کوچک نداشت / واجسام لزج را بو نکشید ، که دید ؟ / معذرت می خواهم من هم از این سطرها خسته شدم ، خراب شده پیوندش / چه چیز بهتر از وزوز شبانه یک پشه در اتاقی تنها / چه بهتر که رادیو هم باشد / وتو هی خراب شوی کوچک مثل عقربه ها ی ساعت فرو بروی ( خوشا که – لزج نیستند ) / علوه بر اینکه دلت می پیچد خودت هم بپیچی / صدایی شوی عصبانی ، از بلندگوی کوچکش بخوانی : / خرابم کردی الهی تو یک رادیوی خراب باشی
فطرت نوجوی شاعر برآن است که از دستاوردهای نو پدید ادبیات جهان برابر نهادی
درخوربیافریند از اینرو با تعدیل عناصر مندرس و دست فرسود و عنایت فزاینده اش به بافت و
ساخت جدید و مفاهیم نو و جهان شمول در هموندی تکنیک واندیشه به شعری می رسد که
از طراوت خاصی برخوردار است :
متاسفانه آخرین تجربه چنگی به دل نمی زند / پرانتزها بیچاره ام کرده اند / هرگز آنقدر خشن نیستم که به یک مار بیندیشم / هرکلمه مثل مارتدریجی شده است / و پیوسته پرانتزهایند در ذهن خرابم پشت هم باز می شوند / تا نکنم پیله به چیزی امروزی / (دعا می کنم ) / ویرم بگیرد ایام هفته را بشمارم / تا امروز یک هفته است که تمام شهرهای جهان سه شنبه است / ( و اگر خورشید موهای سرش ریخته بود شبیه سه شنبه بود ) ....
مکانیزم خلاق ، تمایز شکلی و محتوایی رخنمون در متن موید درک ودریافت نوعی شاعر
از ساحت شعر و درواقع قدرت تخیل و آفرینندگی اوست چنانکه خاصه های رفتاری شاعر در
پروسه شعر که عمومن بر آیند ماهیت نوجو وخردمندانه اوست در وضعیتی متفاوت تعقیب
می شوند چنانکه فی المثل عنایت شاعر به گزاره های رمانتیک نه به کسوت مالوف که
مغایر با همنوعان عاشقانه نویسش است ، درک ودریافت نوعی شاعر از کالایی شدن عشق
و اشباع شدگی و دستمالی شدن این مفهوم و مشتقات ملازم با آن ، برتافته تا شاعر با
اجتناب از ندبه ناله ها و مجنون بازی و لیلی ستایی های مالوف بی تمسک به حاشیه
مگوی معشوق فرضی تنها بامداقه در عشق و لحظات شاعرانه اش ، عاشقانه ای ترد
و تازه دست می دهد :
یک روز دیدم دستی دراز شد قد یک شتر / ناخنکی زد وسط دریا / دو ماهی در آورد ویکی را بیرون نیامده خورد / از چپ وچیپ دهانش سه قورباغه پریدند بیرون / آن که از همه عاشق تر بود روی زمین پهن شد / ومرد / و جوری بزرگ شد که زمین سبز وسبز شد / من که انجا نشسته بودم یاد چشم های تو افتادم / میشه آن ها را در تمامی دنیا جا می گزاری
روایت متفاوت شاعر در دیگرگونگی نگاه ونگرش ونیز تقویت و توسع وجه انتزاعی
سروده ها در موازات زبانی که سعی دارد از کاربرد مالوفش اشنایی زدایی کند بروز
کرده و وضعیتی تازه احراز می کند :
من سالوادُر دالی قبول، تو از کجای تنت آفتاب می زند بیرون؟ / اگر بگویم عشق از کنار دست تو آغاز شد/ می گویید منوچهر آتشی گفته است /اگر بگویم حالا دو روز تربت من در راه است می گویید خطش بزن براهنی زده است / ما شعرمان را زیرزمین می گوییم / نور که نباشد چشم ها درشت ترند لودگی می کند کلمه، کلمه را می بلعند/ کلمه به جای عشق می نشیند، عشق را می بلعند / پنج متر، ما شعرمان را پنج متر / پایین تر از سطح زمین می گوییم / زیرزمین خال لب سیاه تر است /پشه نیشش را تیز می کند ما گوشمان را/ نور که نباشد مارها عاشقانه ترند/ لیلای دراز قامت من، مار مفصل / مجنون تو ام به مانند مار کوچکی /نیشم بزن لیلای مفصل، سیاه دراز قامت / ای که من مجنون مار ـ لیلای گیسوی تو/ نیشم بزن، چند کلمه نیشم بزن / (و اما این جا یکی هست که پیوسته لیلا میسازد با موهایی که ندارد، سیاه و چشم های درشتش)لیلاساز من ای لیلاساز!/ با موهایی که نداری سیاه و چشم های درشتت / از بلندای عشق های زیر/ چند کلمه پرتابم کن / لیلا ساز!/ اگر که بگویم مرا به سطح زمین نفرست می گویی مگر تو عاشق ماری؟/ به روی زمین می آیم من که مدیون آفتاب خدا هستم / لودگی نکن! آفتاب وزوز کننده ی پشه ای / من سالوادر دالی قبول، و از کجای تنت آفتاب می زند ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:37 توسط سعید نصاریوسفی
تاملی بر مجموعه شعر " حالا مثل خودم هستم دلقکی با شبکلاه شکلاتی " سروده ی رضا بختیاری اصل
پذیرایی با سالاد رنگین کمان

صورت ها ، وضعیت ها وژانرهای مختلف شعری عمومن مبرهن تنوع ذوائق و سلائق وتمنیات نوعی ونهایتن صورت های پسند شده ونمره گرفته اجتماعی است " حالا مثل خودم هستم ..... " سروده ی رضابختیاری اصل برنده جایزه ی کارنامه مجموعه شعری است که بر خلاف عنوان غلط اندازش چندان بر مبنای بازی های محورانه ویا شکل وشگردهای زبانی ومبناسازی غرائب تصویری و واژگانی نیست که شاکله و صورت رفرم یافته ی شاعر در ترکیب و التقاط ژانرها ی شعری ، بومیت غلظت یافته ای است که در لفاف آشنایی زدایی ها وادغام نحله ها بخصوص ترکیب زبان آرکاییک و گفتار رخنمون کرده است :
شب / چون شطی تیره / که راه می افتاد / در بستر شهر / گفتم / دریچه ای بازکنک رو به اهواز / گفتم / فانوس بی نفتم را پر کنم از کارون / دلم را روشن کنم / پلی بزنم در خاطره / از بیست وچهار متری عشق / تا میدانگاهی شهدا / پلی سفید ، پلی سیاه / نادری / چون اسکناس در مشت / افتاده بود / دراز به دراز / کناری پیر /چرت می زند / در حاشیه ی راه / ماه / بر شانه ی سقاخانه /پیاله شرجی را می نوشد / صبح / بوسه می زند بر پلک های من / اهواز بیدار می شود .
دریافته اییم که آشکارگی خوداگاه وافراطی موجب تنزل در سطح وغرق شدن در سویه های عینیت مبنا می شود نکته ایی که در شعر بختیاری اصل به باور این قلم بروز کرده وجه اقناعی و مقبولیت جمعی سروده ها ی اوست ، سلاست نوشتاری ورعایت اصل تاویلمندی در عین سادگی وعطف توجه به تمنیات مخاطب وتلطیف سلائق وذوائق از فیلتر شخصی وجذب وجلد مخاطب با تمهیدات نوعی است :
بلند شد / خوابش را / آویزان کرد به چوب رختی / وروحی را / که زنش تازه اتو کرده بود / پوشید . / - یادم باشد / برای کار در اداره / مغزم را به اندازه کافی بشویم . / ظرف غذایش را که برمی داشت / یک دسته جن / با دهان چرب وچیلی / متواری شدند . / - در خیابان نادری دو جن را دیدم / که پلیس / به کلانتری دلالتشان می کرد . / روی میز / پوشه ها خمیازه می کشیدند / وقیچی / دست خورشید را / که از پنجره داخل شده بود / تهدید به بریدن کرد ./ - خورید گرفتگی را می بیند / دلم گرفتگی را نمی بیند . / ........
خرد ورزی وتزریق اندیشه ها نه در عامدیت شاعر که اصلی درونمند شده ودر سیالیت مکانیکی سروده ها نهفته است ، اندیشه صورت بلفطره دارد وجانمایه وکاراکترها در موازات اندیشه شاعر رفرم می یابند :
زنگ زده اییم / کسی گوشی دستش نیست / ما زنگ زده اییم / تکه تکه مان دارد فرو می ریزد / / فکر کردید / آرایش سپیده که بگیریم / شب دیگر / فرصت خودنمایی نخواهد داشت / می رود ماه و ستاره هایش را / می تکاند توی سینی خورشید / خودش را هم تا می کند / می گذارد در پستوی فردا / برای روز مبادا / تقصیر شما نبود / ما را همیشه به زنگ تفریح فرستاده اند / وتا آمده ایم / آنها را به تعویق بیندازیم / خودمان تعطیل شده ایم . / بچه های شیطانی بودیم / که خط کش در شهربازی / به ما می گفتند :/ تا نباشد چوب تر .... وماجراجوی های ما / به قیمت قیم تمام شد / درست مقارن رنگین کمان تمام شدیم وتازه وقتی هم می خواستیم / برای همیشه بخوابیم ! / کابوس آقای بالا سری / دست از سروروحمان برنداشت !- بی زحمت / همراه شب / یک استکان فراموشی بیاور !..........
دقت نظر شاعر در لحظات شاعرانه وتن دادن به سیالیت ها ودقائق شعری بر کسی پوشیده نیست اما گاهی شاعر به خودشیفتگی و درازگویی نه چندان لازمی مبتلاگردیده که بی که ضرورتی احساس گردد شعرها کش آمده و سمت اطناب خودخواسته ای جهت می یابند که این اطناب بعضن موجب بازخورد وکسالت مخاطب گزیده جوی معاصر گردیده است :
کجای کاری ؟ / ترتیب سفیدی دندان ها جوری ست / که نمی شود به سرخی لب ها خیانت کرد. / دیروز / یک سطل کلمه پای پرتقال ریختم / که نمی خواست به علفها سلام کند . / - پاییز ، به حسابش می رسیم ! / تا جایش دیده باشم / چشم هایش را از گنجه ای بیرون می آورم / که متعلق به دوران اول زیبا شناسی ست / اما بعد / به دبستانی سرزدیم / که روزی از شاپرک ها نام نویسی می کرد / آموزگارش که قوم وخویش گیاهان است / سی ال مرخصی گرفته . / ......
روزمره گی شاعر شعر است و دیده نافذش فیلتر و روادید کلمات اکناف خویش ،شاعر بصیرت متفکرانه ای دارد ودر لفاف روزمره گی طنز درونمند شده اش را بکار می زند :
سبیلم را / از تیغ ریش تراش / نجات داده / می گذارم / برای مدتی معلوم / در آغوش لب بالایی / بخوابد . / لب پایین آویزان می شود : / مثلا قهر کرده / به کتم / در حال پوشیدن تذکر می دهم / آستینش را / از دستم دراز تر نکند /همین که عینکم را به چشم می گذارم / کتاب های کهن ، میانه ، نو / به میز تحریرم لشکر کشی می کنند / می روم / پشت یک مداد غول پیکر /سنگر بگیرم . / ......
وعلاوه تر آنچه به زعم این قلم فردیت شاعر را مسجل ساخته دغدغه نوعی شاعر در تلطیف وبازتولید گذشته ها وتکرار عامدانه جهت بازآفرینی حافظه ملی وعطف توجه به مسائل ومصائب دنیای دیروز وامروز ، عمومن در التقاط طنزی هوشمندانه است :
خانم خانم ها / که در عکس به ماه تکیه زدی / وداری ابری را که بین گیس هایت گیر کرده / آزاد می کنی / خوشگلدی !، خوشگلدی !/ خاقان مغفور/ که فقط مناطقی از ریشش پیداست / شپش موی سوگلیش را گفت : / پدر سوخته آهوی سنبلستان ! / اکنون این تویی در عکس که دست دراز کرده ای وخنده ای که دارد فرار می کند / چسباندی به لب هایت . / خورشید را شکسته ای ، از اکلیل ریزه هایش / صورت جهان را به شکل من روشن کردی . / وچای که تا ابد در استکان می ماند . / - اهلا وسهلا ! / اگر برامواج رنگین کمان نشستیم / غلط کردیم آقا ! / سوگند به شمشیری که جایزه نیست در طرحی قسمت آخر شب / از آن استفاده کرد/ اینک من ! / خدایگان عیلامی / ارابه ام در نخلستان نزدیک شکست / وسلحشور آشور سرم را برداشت / ....
تصویر سازی وایجاد وضعیت خلاقه نیازی به شامورتی بازی و کج کوله نویسی و استعمال مفاهیم وغرائب واژگانی نیست که با تقویت وجه انتزاعی واندیشگی وجاری کردن کلمات بربستر خیال هم می شود شعر را بی واسطه از زیر دست وپا بیرون کشید :
دلم کانون دریا هاست / گشودنش ممکن نیست / مگر با کلید کلمات ./ - کشو را باز کنم بلوند بلند بالا / می گوید ، نمی گوید : / - قهوه ی قجری نمی نوشید حالا ؟ / - ماما ..... ماما .... ماما / واین عروسکی ست که هر آن / منتظر انفجار روح شماست . / - خواهش می کنم / کشویی را که در آن موج می زند / هرگز باز نکن/ دزدان رویا / که پایشان چوبی است / وبا یک چشم به دنیا می نگرند / گنجه های استدلال را بسته می خواهند ....
مترو معیار وشاخص های نوعی شاعر محدود موارد پیش گفته نیست که بعضن دراستراتژی فردیش بی که به تمهیدات تعقیدی وارجاعات برون متنی تمسک جوید معطوف آشنایی زدایی های نمکینی می شود که به باور این قلم بسیار موفق بوده است :
ایستگاه بادکوبه / قطاری که مسافران را وضع حمل می کند / ومردان مشتعل / با دوشیزگانی که در شنل باد می خرامند . / قفقاز چقدر گریسته باشد، خوب است / - همه اش گریه می فروشید ، جانم ! / خنده به چند ؟! / رولت روسی را در سبد سال دیگر انداخته ایم / وبا درشکه در اب های خزر می رانیم . / - مواظب صبحی که در ساک حمل می کنید باشید ......
باریک بینی ودیدگاه نافذ شاعر به محیط پیرامون از فیلتر نقادانه و اشتیاق شاعر در ترکیب سنت و مدرنیته ، عمومن بربستر تخیل ، سهم عمده ای از سروده های بختیاری اصل را به خود اختصاص داده است :
نقاش فصل / با رنگ ها که تو داری / شیرین / می شود ابری به قسمت نزدیک آسمان بفرستی ؟ / معقول / اوقات دور سایه بسیار تلخ است / روشن / به فاصله ی تاریک روز نشسته / متصل کش و قوس می آید . / - خاموش / گستاخ تابنده ! / لازم نکرده به من بگویی چه رنگی به سر بریزیم / سرد / به خاکسترگرم وقتی نشستند / که طوسی داشت به سرمه ای متمایل می شد . / - چرا به صرافت نیلی نیفتادیم ؟ / زیر چشم سایه کبود است / بچه می خواهم چکار ؟ / به ویژه ابر / بغل کنیش خیس می شوی ! / علی رغم سیاه وسفید / اوضاع کاملا الوان است / وتا اصلاح سایه / فرصت یک مهمانی دارید / پذیرایی با سالاد رنگین کمان است .
چنانکه در سطور نخستین این نوشتار آمد دقت نظر شاعر در امضا گذاشتن پای شعر ودغدغه نوجویی و برساختن شعر با مترو معیارهای تازه برتافته تا شاعر در فردیت بی شائبه ای که منبعث از اندیشه ورزی و تاسی جستن از بومیت غلظت یافته وعامدانه اش هست صورت های فردی وخود ویژه ای ارائه نماید :
در کافه ی پنج ملاح مغربی / بانوی از محله ملاحت / با مانتویی که در طول شب جریان داشت / - کاروان را آسفالت کنید ، خواهش می کنم ! / نوار صورتی بر صورت جمیلش می تابد / وروشنان فلکی روز مارا تقدیس می کنند / (( ای دختر بابل که خراب خواهی شد )) !* / در شوش این دانیال است آیاکه گویش باران را می فهمد ؟ / بخت النصر با دو پای تقلبی از گور بر خواست / خودش را تکاند ، واز کنار میز ما رد شد . / در حالی که ما فرات می نوشیم / وموسیقی ملایمی می وزد / نینوا قشنگ عاشقانه شد / سالی که در اهواز برف می بارید / ومن هزار ویک ساله بودم / در کافه پنج ملاح مغربی / با بانویی که
در طول شب جریان داشت .
و اضافه براین تفاوت شاعر در رویکرد به گزاره های رمانتیک است ، اجتناب شاعر از لحن تخاطبی و مستور نمودن مفاصل عاطفی در چارچوب متن وپرهیز از ندبه ناله ها واه فغان های کلیشه شده است چنانکه می بینیم صورت های تعقیبی وعنایت شاعر به عشق و مشتقات آن در وضعیتی مغایر با شاعران دیگر رخنمون می کند که بسیاردرخور توجه است :
پیکری برایت بسازم / عزیزم که به عقل جن هم نرسد ! / اول از چشم هایت / - دیباچه دانایی - / شروع می کنم : / باد همه چیز را / سیاه و سفید ببینند / نام خانوادگی شان شبح باشد / به من چه که نسبشان به رنگین کمان می رسد / اشکشان اقیانوسی ست / که پی در پی موج هدیه می دهد / وپلک هایشان / پلکانی برای روشنایی ؟ / .......از دست هایت بهانه ای نمی تراشم / تا روزی / مرا از صورت مساله پاک کنند / مطمئنم پاهایت را / با زنجیری کاغذی هم که ببندم /نمی توانی به خیابانی در ابدیت بروی / که روح کلام را / مابین رویا وصبح می گشایند / عزیزم / پیکری برایت ساخته ام / که به
عقل جن هم نمی رسد !
و نکته آخر که نگرنده به تکرار در دفترهای شعر معاصر دیده ام نوسان کیفی وبعضن رکود وافت انرژی خلاقه است چنانکه جرقه ها وتصویر سازی های درخشان محدودچند شعر بیشتر نیست ومعمولن در اواسط وانتهای دفاتر جز پوستواره ای پوک و غرق شدن در ورطه تکرار توفیقی نمی یابند اما در دفتر " حالا مثل خودم هستم ......." شاعر توانسته در کشف وشهود وتصویر سازی ها وتراوشات خلاقه در کلیت مجموعه سیلان یابد و این حفظ انرژی در ترکیب سازی ها وتصاویر پی در پی مرهون توانش هنری و گستره افاق فکری وهنری اوست ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:33 توسط سعید نصاریوسفی
تاملی بر مجموعه شعر " دستی پر از بریده مهتاب " سروده ی محمد بیابانی
کوکبی خمیده بر ورم
تجدد طلبی و دغدغه برساختن شعر متفاوت ـ برتافته تا شاعر با اتکا به بینش فردی و درک و ضرورت خلق تصاویرخود ویژه برتافته تا شاعر " دستی پر از بریده مهتاب " ، مفهوم و جان مایه را درلفاف اشکال و تصاویر خود ویژه تعقیب کند :
... می آیم از نگاه تو برگی به تن کنم / داغی : که تا دریچه گشایم / فریاد را / به رنگ سفر دور می زند /شاید دمیده ببر و استخوان مرده ندارد برقرار / ناهید یخ زده ست / دریاچه ای که کتف نورسیده به نخ می کشد / هنوز ... / باید که پاک می بریدم از اول /از خاطرم زمان / ماهی : / که پاره می کند پلاس روشن تاریکی / می بینمش که هیچ نمی روید آشکار .عمرم شکسته است / جابه جا نمی شود اوراق / رخ در رخ تمام آینه ها / می بارد وهنوز / تودرراهی.
گسستگی مفرط وایجاد غرابت در تصاویر وعنایت به وضعیت دیگر شعر امروز موجد برتافتن شعری متفاوت شده که این تفاوت برخلاف شعر پساساختارگرا ، وضعیت اسکیزوفرنیک حاکم براین نحله ادبی معمولن در فضا وکلماتی امروزی بروز کرده اما در شعر بیابانی در فضا و زبانی آرکاییک تجلی یافته که بسیار در خور توجه است :
شاید نظیر نیمه آوای آن کلاغ / در خواب کنده باشم هم ترازاشک / شام هشتمین آبان ماه ست/ گردم قیام بختک وپندار / آشوب سال های بر نیامده/ پهلوی دیگرم / عمری طواف داده اند و من اینک / شبگیر با جوانی پاره ای باران ها / حتا به یاد خویشتن هرگز نمی رسیم . / چشمم قدم نمی زد / آسمان وخاطره / هربار دروازه ای گشاده / روبروی پنج پیکر طولانی / دستی پر از بریده مهتاب
دغدغه ادغام سنت ومدرنیته وعطف توجه به عناصر ومولفه های شعر پیشرو به تواتر در ساختار سروده ها رخنمون می کند ! ـ خود که موید درک و دریافت شاعر در ضرورت تعدیل عناصر مندرس است ! اما عنایت واشتیاق شاعر به کلمات مهجور ومتون کلاسیک نیز ارائه وارجاع مخاطب به تاریخ واسطوره ها در چینشی فخیم و کاربست هرچه بیشتر کلمات مطنطن مکرر می شوند که تلقی مالوف عمده بر فضل وفخرفروشی شاعر است :
نمی گذاردم / از جان خود برآرم چشم . / جهان مگر چند است / که او هنوز مرا می جود / وهرطرف که رهی چرخ می دهد فانوس / اریب فاصله اسکندری ست ./ گذار این همه تردید / چگونه می شود به پسینگاه نشست وصاعقه ها را / چو ریگ در ته یک چشمه ی حقیر افکند ... هنوز پیکرم آوار آن حصار تهی ست / رسالتی که درفش است و با لعاب دروغ / دهان موجز مارا .../ تهی ست ریشه / فراگرد اعتماد کهن / به جز جرقه ای از شمشیر و قاقمی از خون / نمی توانم دید ... / جهان مگر چند است / که او تورا می جود / مرا این نیز ... / نمی گذارندم / از جان خود برآرم چشم / برهنه بگذرم از توتیای طوفانی / وداغ را به ابایی / درون خزم تا ماه ...
البته کثرت واژه ها نشان از احاطه شاعر به دنیای واژگانی گسترده است اما وسعت اندیشه شاعر گاهی به گستره کلماتش نیست ویا انگار مخاطب در غور و تدقیق در پس وپشت ترکیبات نوعی شاعر چنین مراد می شود انگار انرژی شاعر پیش از اینکه در پی کشف وضبط لحظات وایماژه های ناگفته باشد مصروف ترکش وپراکنش تصاویر گنگ وگیج گردیده که کمتر می شود در ارجاعات نوعیش معنای واحدی مراد کرد :
.... با من چراغ می وزد / جوانی ات / آوار شبنم است / سوگند بر جداره ی فروردین . / چشمی بروی چشم می پرد اما / خواب زمین برای دایره ها کوتاه است / منقار وسوال مفصل سوم مرداد / تعمید بارقه با مهمیز. / شب بر اقتضای هرچه تباهی ست / پره های بینی آن برج / می لرزد آشکار .... / تحلیل می رود مخاط خاطره در شلاق رد صدای گرگ / حافظه ی دریاست ... / پای حصار چندم دنیا / در خواب هم بخار می شود وخاک : پلکی نمی زند / تشتی لبالب از خیال تو / تصویر مبهمی / باغی پر از برهنگی دانوش ... وسوال اینجاست تقارن این رویکرد با اشتیاق شاعران امروز به زبان گفتار واستعمال وسیع کلمات وفضای اکناف خویش ، سهم التذاذ و وجه اقناعی تصاویر وکلمات مهجوری از این دست در چه مرتبتی است : .... زمان که راست می غلطتد / هزار پای شهاب از نشیب مرزنگوش / کمانه می کنند اوراق استخوان وصدف / نگاره های سیه پوش / به پای خاطره ها وحصارها شویند / پیرهن مانده در تخیل باد / جهان اگر در اشک تو مد می شود / شاید غزالی از ازرم / ردایی از کفنم می پرید تا خورشید / سری که ساقه بر آفاق می کند ترسیم ! / ماه تصویر مرده ای بی دست / می برد تیره تیره تا تالاب / خاک را آه اختر آکنده ست / بذر کوکب – کلاهی از مهتاب .... / دائم بنفش خاطره قداره می کشد / تا مرگ : برگی شود / قویی سپید / نه در مرام سیل نمی گنجد / نخل چکیده ی بی نخ سرشت که چشم تورا آب می ربود / دیدم : / آن ثعلب کبود / ....
که باید اضافه شود خوانش این قلم قرائت این قلم از این مجموعه ای بسا مخالفانی نیز داشته باشد ، که رسالت قلم در وانفسای بزرگ نمایی های مالوف ادای دینی شود به شعر امروز ، که به تکرار از مفاهیم وژرف نگری های شاعر سخن ها رفته ونگارنده بیشترحول ناگفته ها و اسیب شعر بیابانی قلم خواهد زد .... شاعر این کتاب در استعمال واژه ها رو به پشت سردارد وبا اجتناب از کلمات روزمره واصرار براستعمال واژه های کلاسیک و مهجور ، اشتیاقی عجیب دارد که این رویکرد همانطور که میتواند در احیا برخی واژه های غیر متداول مثمرالثمر باشد همانطور نیز می تواند شعر را مهجور و حتا تپش وحرکت زیر پوستی کلمات نیز مهارکرده و شعر را واپس می نشاند :
زان پس / خامش ستاده بود و / به دار سپیده ی بی اورنگ / گردن نهاده بود / خونابه : پرده بر مژه ی مفتول . / ابر سکوت مهاجم / با خرمن / خزنده ی پرهای ریخته / رویای سبز درخت و زمین / بی کهکشان پرت شباهنگ / مهتاب آبگون / بردامن دوباره ی توفانون / آه بنفشه بر لب مجنون بید بن . / ناگه تورا / پروانه های منتظر دستان / برقاب طبل سوخته ی موعود / رد قبیله ها وقافله ی اسفند / پرپر زدند وفتادند . / ماراولی هنوز / زخم زبان زنجره وزنجیر / بار گران خفت / خواب دوباره / پاره تخته ی تابوت بود . / اما پرندگان / طرفه تبار زمزمه / شبگیر خوانده اند / زین مایه بی گمان / بر ذهن آسمان / بذر ستاره وصاعقه را فشانده اند .. از سویی دیگر شاعر در تمهیدات نوعیش دست ودلی در التقاط بومیت خویش و آرکائیسم واژگانیش دارد که در احراز تشخص وفردیت شاعربسیار بسیار درخور توجه است :
خار غریزه : / می کند از سینه / ابر افق به باله ماهی مریم . / ملاح مرده مائده دریاست / وال همیشه در گذر از جلگه ها / ومن . / تا چند از نگاه تو می چیند / نمدانه های نور ... / ظلمت :/ گلایل نیلی ست / در مد مرگ وذائقه ی خرچنگ / طرح لب است : / شهپر این کبک کشته که می ترکد / مادام در نفس هرباد / مگر نسیم سحر را شراع باله بیاراست گربه ماهی مرگ / که از دو سوی زمان / موج : / چراغ سایه به کف / پابرهنه می لغزد / بر آبرود نگاه تو کودک مرجان / کلاه پاره به سر / سر نهاده بر آرنج / هنوز ماسه ی تلواسه پس می زند آرام ...
تجارب شاعر محدود ومحصور نمی شود چنانکه میبینم شاعر پشت تجارب پیوسته اش در خلق منظومه های مختلف وبلند به تکراردر شکل وشگردهای متفاوت بروز وجلوه میابد چنانکه می بینیم عنایت شاعر به صنعت ایجاز موجد رهیافتش به شعری موجز ودرخشان شده است :
که باز / سر نرود احساس / سپیده از سر میدان تیر / واتازیانه از تنوره ی نیلوفر / بهار گریه کنی / درخت سینه داده به گنجشک
ونیز با همین رویکرد :
هنوز هشتی سبزآباد/ نگاه لیل پر از شاخه / خواب قنسول از دریچه گذر می کند / وسمت دیگر من افرست / صدای دور علف / چشم دیگری ست / دست تازیانه در میانه میدان / عبور خنده با انوشه به لبخند می رسد
که نمونه های از این دست موید چیره دستی وتوانایی شاعر در ژانرهای مختلف شعری است افزون براین چنانکه از کلیت مجموعه نیز مبرهن است شاعر طبیعت گراست وبه تکرار از جوانب مختلفش دستمایه گرفته اما گاهی این تصاویر وعناصر در التقاط گزاره های رمانتیک پی گرفته می شوند وشعرهایی برمی سازند که بسیار تحسین برانگیزاست :
در کوچ خاطرم این گلبرگ / گامی : / پر از نگین گمشده دریاست ./ پروای دیگرم این است / حتا :ستاره روی قتل تو / لب تر نکرده بود / شاید کبوتری که یاد تو می پیچد آتشم / کو زورقی که دراین پایاب / لختی از آسمان نبریده ست . / اکنون جهان که می تراشدم / آسایش / توفان تیرگی ست / ساری که سوی تو سر بر می گرداند / شبتاب ها جزاین که مرا / باید برای چندمین عقوبت / ارغوان باتو گلاویز / از سرگذشته باشند تاوان سال و / صورت دنیا / آ ن دست هاست / تا شب : / چنان بتابد از بنفشه / که گورستان ... / می پایدم سکوت .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:34 توسط سعید نصاریوسفی
تاملی بر مجموعه شعر " پاریس در رنو " سروده علی عبد الرضایی
دو دستی دوستم بدار

شاکله کار علی عبدالرضایی به زعم من پرهیز از اطناب وشیفتگی خاصش
به عینیت بخشی به تصاویر چندبعدی وچند صدایی واصطلاحا پلی فونیک
در ایجازی منحصر به فرد در عین حال عنایت ویژه به نحوسروده ها در
ملازمت شکل شکنی وگسستگی های عامدانه جهت دست یابی به فرم
وفردیتی خود ویژه است که به تواتر آن با آشنایی زدایی از رفتار مالوف
کلمات وبا تکثر گرایی وثقل ساختاری وبه تاخیر انداختن معنا با درک
سلاست وسیالیت ونیز با نهادینه ساختن طنز به عنوان یک عنصر کاربر
در سروده هایش رخنمون می کند:
با دست هایی که روی سرم فکر می کند / روی دندان تازه ام ایستاده ام /
پارک بر نیمکت های خلوت چرت می زند / پسرم از سرسره می
ریزد / گردانک چند عقربه می چرخد بر پاشنه سالها پیش / می افتد / پارک
شلوغ
می شود / تاب ، تنها / بچه ها به دورم حلقه می زنند وآفتاب / در بی تابی
گردانک چرخانده می شود / پدر صدا می زند / ـــ هوا تاریک شد پسر ! /
نمی خواهی که بر گردیم !
ونیز با همین رویکرد می گوید :
چرا ! / از تو نگفتی شنیده بود / عصا از تن و نرفتن سوی اژده ها / وآتش در
تو نیاویخت که بسپاری پر / به سوالی که از طویله می آید / گاو نیستم
که پاسخ دهم / سواری که دو اسبه این همه راه را بماند / کاش پرواز آب
می کرد / گاو را کی می شود ؟ / من گاو را کی می شوم ؟ / که از تو
نگفتی شنیده ام در بادها چرا ! / و عصایم از کونرفتن سوی اژده ها / ........
واین متفاوت نویسی ها میان بحران مخاطب واذهان سنتی برخی منتقدان
بالیدن آغاز کرد و ستیز شاعران سالمند با این انقلاب به جایی رسید که
علنا در خطابه هایشان آنان را به بی سوادی متهم می ساختند ودر نفی
طرد این ((ملغمات ! )) مثلا دهه هفتادی سخن ها ایراد کردند تا جایی که
این موچ ، موج غالب وپیشرو شعری شاعران می شود وداروهای دکتران
نیز افاقه نمی کند و این اپیدمی تب رایج این دهه می شود و تراکم ترکیب
های تازه در تفردی بی شائبه در مجموعه شعر (پاریس در رنو ) با فرم
وساختاری بی سابقه در ساحت غریب وبی بدیلش دربفعل کردن پتانسیل
های زبانی در کارکرد ی بی نظیر اعجاز می کند چرا که دیده گاه شاعر نه
در باورمندی که مبتنی بر یافته های نو ست وازاینروست که عبدالرضایی با
شگردهای نوعی اش انشایی پدید می آورد که شاعران سالمند
وساختمند را بر می آشوبد وتئوری زدگی اتهامی است که از ذهن های
معیوب وسترون متبادر می شود چرا که مبتدیان آسان یاب را با عباراتی در
هم تنیده مواجه می سازد که به ناچار پس از کندوکاوی فراوان خسته
برمی گرداند واتهام و اتهام که چیزی جز لفاظی نیست ولاجرم به جرم عدم
تصنع وپرهیز از کرشمه های کلیشه ای ودرونی ساختن تئوری ها وتلطیف
داشته های ذهنی به ولنگاری نویسی وبداهه گویی متهم می سازند در
حالی که عبد الرضایی با اجتناب از فخامت ودرشت نمایی تنها با اشراف بر
قابلیت های ویژه زبان وسعی در تنویر آن با شاخص های فردی خویش به
شعری متشخص رسیده است که در برخورد با دفتر شعرهای بعدی تاسی
و تاثیر از این شاعر بر نسل خویش و بعدترش آشکارمی شود چرا که
عبدالرضایی در جای جای مجموعه اش با تزریق انرژی در کالبد اشعارش
منشوری پدید می آورد که هر مخاطب به فراخور ذائقه اش از آن لذت
می جوید واز این روست که در شعر اتاق فلسطینیش می گوید :
ـــ کسی که ازدیشب به گوشه امشب رسید / آخر چه می داند خدا
کجاست / به جمعه هرگز رسیده ای که میل نمازبرداری ؟ / پنجشنبه آنقدر
طولانی است که این گورهای جوان تمام ـــ/ نمی شود / مردم خطرهای از
سر گذشته را نمانده راهی به مقصد از یاد ـــ / می برند / آنکه در چهره ی
تو شخم زد / روزنامه اصلا نمی شود / ـــ در چشم هایم دریا نشسته
جوان ! / تنهائم را کجا بریزم که آینه اینجاست .....
ودر جایی دیگر چنانکه پیشتر نیز وصف آن رفت با عنایت به کارکرد زبان
شعری پدید می آورد که بی شک دشوار پسند ترین ذائقه ها را سر وجد
می آورد :
این دیوار به خشت اول هم قناعت می کرد / وهیچ گناهی مرا انجام نمی
داد / ((دودستی دوستم بدار)) را می خواست / که ناگهان از پنجره
بیرون رفت روزی / تا ادامه کشدار هر چه بند رخت ، این دست
لعنتی ! / وهمسرم که در اتاق مجاور گم شد / برای مردی که زیر باران
، آهن / برای دستی که روی آتش ، چوب / تمام آنروزها چند روزی
تخت می شد / وتنهایی سخت .........
نحو گریزی وشکل شکنی های آگاهانه چنانکه قبلا نیز اشاره شد در
برساختن سروده های عبدالرضایی نقش بسزایی دارند وشاعر مکررا از آن
به نفع شعر خویش سود می جوید ونیز با رویگردانی از قوالب وقیود دست و
پاگیر شعر ساختمند وبا شورش علیه اقدار نحوی زبان ونیز با گسستگی و
پراکندگی عناصر زبانی آزادانه به شکل بندی سروده هایش د ست می زند
که قلم شاعرنیز در همین جا به فردیت می رسد درست در زمانی که عصای
احتیاط را وامی نهد و به سیالیت خویش مجال ومیدان می نهد :
شما دارید شعری بنام دایره می خوانید / دست نگهدارید/ اصلا دست از
سرکتابخانه بردارید !/از پله ها بریزید پایین ! / درهمان پارک جدید پشت
شهرداری برهمان نیمکت که پدر را ادامه نداد بنشینید ! /به بچه های روی
توپ بازی تشر بزنید ! /حالا شما می توانید / شعری از علی عبدالرضایی
بخوانید / لطفا این دروازه را از آن طرف ورق بردارید / افسوس ! /شما
در انتهای شعری بنام دایره ایستاده اید0
و پر بیراه نیست وقتی سعید مهیمنی در (واکاوی لحظه ها )می نویسد :
((شاعر پاریس در رنو با قصد استمرار دادن به حرکت خویش در شعر
املا )) با نوعی در همریختگی ((بندی )) در شعر ، در واپسین بند شعر
سرکش وباز دارنده را به نمایش در می آورد از سویی قراردادها را به سخره
می گیرد و با بیانی طنز می گوید :
(( پسرم تو سعی کن بی دروغ بنویسی / تو اصلا سفید را بیا / خط خطی
نکنی / همیشه در همه جایی که بخواهی / پاک کن پارک نمی شود0 ))
ودر آخر با زیبایی شگرفی پرده از روی یک راز تاریخی برمی دارد :
((همیشه آن که شعری می نویسد / شعرهای دیکری را پاک می کند ))
دیگر اینکه شاعر با تعدیل زوائد وتلطیف عناصر زبان وگفتار همراه با ایماژهای
نو در توازی تصاویر بکر به شعریت شعر می رسد که گاه از سر حب وبغض
نواخته می شود که نه عجیب است حاسدان سترون را که عاجز ازخلق
تصاویر ومعانی تازه اند حال که همیان آنان خالی است انگ های نکوهیده
اشان نقل نشریات فرصت طلب است مرتد ادبی ـــ پاچه ورمالیده ـــ وهزار
حرف لغو دیگر شاعری است که دست به بدعت زده است خلاصه اینکه
خونش را مباح می شمارند و در انجمن های نه چندان ادبی اد ب می کنند !
بهزاد خواجات اما در کتاب منازعه در پیرهن می گوید :
(( در شعر عبدالرضایی ما شدیدا با شعر مواجه ایم واو به ناچار شاعر است
ودر آثار او من هوشمندی عجیبی می بینم که بیانگر کار مداوم اوست .))
ونکته آخر اینکه این عبدالرضایی است که با درک مولفه ها ی پست مدرن و
اجتناب از برخی مولفه های مدرن از قبیل مطلقیت با ورها وروایت خطی
به مولفه های نظیر چند آوایی وچند مرکزیتی وفضا وزبان پا را نویی
می رسد به اتفاق شعری از عبدالرضایی را با هم زمزمه می کنیم :
شعر می گفتم که ناگهان در زد / از روی کاناپه وگلدان کرانازی پریدم / ودر
سکوتی که روی آب ریخت / صدایی در قفل چرخید ودر پا پس کشید /
خودم را مثل روزی که در آینه بودم / پشت در دیدم / هنوز زنگ می زد /
بی آنکه چیزی گفته باشم / مثل روزی که در آینه بودم /به خانه آمد وبا من
دست داد / دستی که دروازه را بست واز خانه بیرونم کرد / من این شعر
بلند را نیامده ام که برگردم / پشت در ایستاده ام وهی زنگ می زنم /
می دانم بیت آخر در همین کوچه است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:49 توسط سعید نصاریوسفی




